نتکون نخوردن نی نی
گفتم نی نی تکون نمی خورد همون روز رفتم دکتر بیمارستان آریا کنار شرکت
تا بهش گفتم دو سه روزه تکون نمیخوره دادش بلند شد یه پیرمردی بود
گفت پس بدو بریم بالا اتاق زایمان.gif)
تا پرستاره بیاد یک کم طول کشید دکتر هم کلی دعواش کرد که چرا دیر اومدی
خلاصه رفتیم توی اتاق و بلندگو گذاشت صذدای قلبش میومد
خیالم راحت شد.gif)
برام یه سونو هم نوشت که فردا صبحش رفتم همون جا دادم
صبح زودتر از خونه زدم بیرون و چون 5 شنبه ها ساعت کاریمون از 9 صبح من 8:30 بیمارستان بودم و سونو رو انجام دادم خدا رو شکر سالم بود
گفت چون بچه با پائه(]اصطلاحاً بریچ) تکون هاشو کم حس میکنی
.gif)
دیشب رفتم پردیس علی هم نیومد تا رفتم دکتر و رفتم یه لباس نوزادی واسه نی نی خریدم و راه افتادم ساعت شد ٩ هوا تاریک شده بود علی هم گفت کار داه و دیر میاد
مجبور شدم خودم برم بارون شدید هم گرفته بود توی جاده (چله تابستون و بارون) از جاده جدیده رفتم از وقتی عوارضی گذاشتن دیگه زیاد کسی نمیره
خوبیش این بود که جاده خلوت بود ولی بارون خیلی زیاد بود خیلی ترسیدم ولی بالاخره رسیدم.gif)
رفتم خونه مریم و زنگ زدم علی گفتم نیاد شب
دیشب خیلی درد داشتم هر وقت از این پهلو به اون پهلو میشدم از درد می مردم
صبح نمی تونستم تا دم درد شرکت بیام از درد پاهام باز نمیشد
این دو سه ماه هم بگذره از این درد خلاص بشم
.gif)
٥ شنبه ای رفتم واسه نی نی کلی خرید کردم رفتم پاساز لباس بچه توی شانزلیزه
می خواستم براش تشک بازی بخرم ولی چون ماشین نداشتم سختم بود ببرم.gif)
ولی کلی خرده ریز خریدم
شیشه و پستونک و قاشق و لیف و خلاصه چیزای دیگه.gif)
یه کتونی صورتی هم خریدم خیلی نازه.gif)
حالا یه روز عکسشون رو میذارم توی وبلاگ

نتکون نخوردن نی نی
